تبليغاتX
فانوس

 

 

صفحه نخست

 

ایمیل ما

 

آرشیو مطالب

     
 
 
 
  در انتظار یک تقدیر!
  نوشته شده در شنبه سوم دی 1390 و ساعت 9:14

 

در انتظار یک تقدیر!

چند سال از عمرش را به جای آن که به بطالت بگذراند و نیروی مثبت روح و جسم اش در مسیر نامطلوبی قرار گیرد، ترجیح می دهد اکنون که در دانشگاه ملی پذیرفته نشده، با پرداخت هزینه ی مادی در دانشگاه آزاد، حضورش را به ثبت برساند و اوج شور و شوق جوانی اش را به امید گذراندن واحدهای درسی متنوع از رشته ی موردنظرش و آموختن نکات آموزشی، صرف کند. تا بعد از اتمام دوران تحصیل اش در بازارکار جایگاه درخور و قابل توجهی بیابد. اما وقتی که به پایان سال تحصیلی اش می رسد و به خودش عنوان «فارغ التحصیل» می دهد، متوجه می شود که در بازارکار، اندک سوادتحصیلی اش در دنیای «کار» تنها چاره ساز نیست؛ چرا که برای یافتن شغل موردعلاقه اش ـ که اغلب در سازمان ها و ادارات یا ارگان های دولتی یافت می شود ـ فاکتورهای دیگری غیراز سوادآکادمیک لازم است. از جمله داشتن رابطه با رؤسا و معاونان آن سازمان و اداره یا پرداخت هزینه ای برای چرب کردن سبیل برخی افراد دون پایه در آن سازمان یا رابطه ی خویشاوندی با برخی کارمندان یا رؤسای برخی ادارات. در غیر این صورت بدون داشتن موارد ذکر شده جوان فارغ التحصیل باید در صف امتحانات استخدامی منتظر بماند و سماق بمکد. یا فکر شغل آزاد خارج از تخصص و مدرک تحصیلی اش باشد.

این یک طرف موضوع و اصل مشکل بود که حل شدن یا نشدن اش بستگی به سیاست دولت ها و مسئولان مربوط دارد و بحث و بررسی در مورد آن مربوط به کل کشور است و محدود به یک استان نمی شود.

اما طرف دیگر موضوع مسئله ای است که محدود به یک دانشگاه و آن هم از نوع آزادش در شهر بوشهر می شود و به نظر راقم این سطور برخلاف مشکل قبلی با یک حساب و کتاب سرانگشتی به راحتی قابل حل شدن است. مسئله در مورد دریافت یک تقدیرنامه به دانشجویان فارغ التحصیل از دانشگاه آزاد اسلامی واحد بوشهر، بعد از چند سال درس خواندن و گذران واحدهای درسی است. این دانشجویان با هزار امید و آرزو واحدهای درسی شان را با هر نمره ای! ـ در حد قبولی ـ می گذرانند. با این دلگرمی که مدرک شان را طی تشریفات و مراسمی در جمع خانواده و تشویق دوستان شان دریافت کنند. اما برخلاف تصور و انتظاری که از مسئولان این دانشگاه دارند، مدارک مبارک خود را در بی خبری و سکوت آن هم بعد از کلی دوندگی همراه با اخم مسئولان به دست می گیرند، گویی در فرهنگستان لغت سرافرازی را به جای سرافکندگی قرار داده باشند!.  

از نظر شما مخاطبان که در مقام انصاف قرار دارید، واقعاً چرا دانشگاه آزاد واحد بوشهر با این وسعت بین المللی و پذیرش تعداد کثیر دانشجو در هر ترم و دریافت شهریه های ثابت و متغیر و دریافت شهریه مجزا برای خدمات رفاهی و .... که آثار این خدمات کمتر به چشم می خورد! یک ردیف بودجه ی کم عرض برای برگزاری جشن فارغ التحصیلی در محیط دانشگاه ندارد؟ واقعاً چرا؟.

ای کاش مسئولان این دانشگاه می دانستند که برای اکثر دانشجویان لحظات فارغ التحصیلی جدای از مشکلات و مسائل بعد از آن، از اهمیت زیادی برخوردار است. در حقیقت چنین برنامه هایی به نوعی یک پشتوانه ی معنوی برای آن هاست؛ این که دانشگاه برای آن ها ارزش و اعتبار خاصی قائل شده؛ این که آنان الگوی دانشجویان دیگرند؛ این که آنان چند سال درس خواندند و سختی های کم و بیشی را متحمل شدند و اکنون خودشان را فارغ التحصیل می دادند و انتظار دارند از مسئولان و استادان شان پاداش زحمت و کارشان را بگیرند. این غیرمنصفانه است، دانشجویان فارغ التحصیل دانشگاه آزاد بوشهر را در انتظار یک تقدیرنامه بگذارند.

raghilimehr@yahoo.com

ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط راضیه عقیلی مهر

 
  بازگشت به خویش
  نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 و ساعت 9:41

 

بازگشت به خویش

تعریف دکتر «علی شریعتی» یکی از اندیشمندان بزرگ ایران، از «زندگی» تعبیری موجز اما تأمل برانگیز است که: «زندگی داستان مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند فروختی گفت: نخریدند، تمام شد» بدون تردید در طول زندگی تان بارها با یخ فروشان کنار خیابان ها یا جاده ها زمانی که به بیرون شهر سفر می کنید، برخورد داشتید. اما شاید هیچ گاه فرصت فکر کردن در مورد فلسفه ی شغل یک یخ فروش و بررسی زوایای زندگی اش را نداشته باشید! تفسیر زندگی با همه ی عظمت و شکوه اش در واژه های ساده و پیش پاافتاده آن هم از دریچه ی شغل یخ فروشی به طریقی که دکتر «شریعتی» به آن پرداخته، نشأت گرفته از ذهنی روشن و اندیشه ای آزاد و نگاه عمیقی است که هر کسی از آن برخوردار نخواهد شد؛ مگر آن که نگاهش برخاسته از سال ها مطالعه و پژوهش و تفکری عمیق در جزء جزء اتفاقات محیط پیرامونش باشد. این جمله تنها قطره ای از دریای اندیشمندی شریعتی بود که در این مجال به آن اشاره شد.

در کشور ما کم نیستند اندیشمندان بزرگی که همچون زنده یاد دکتر علی شریعتی زوایای مختلف زندگی را در واژه های ساده و روان اما ژرف انگیز به مردمان عجول و کم حوصله ی امروز نشان دهند. مردمانی که شاید در طول ماه ها و سال ها آن هم به طور اتفاقی، کتابی در دست بگیرند و آن را عمیقاً مطالعه کنند.

حافظ، سعدی، مولانا از آن دست شاعرانی هستند که اشعارشان سرشار از یافته های تازه و بسترهای گسترده ای از ایده های جدید است که اندیشه ای عمیق برای فهمش لازم است. یکی از ویژگی های بارز این شاعران و امثال آن ها به خصوص «حافظ»، تأکیدی است که بر حفظ ارزش های اخلاقی انسان ها در تعامل با یکدیگر دارند. ارزش هایی چون عشق، محبت، مودّت، مدار با دشمنان و مروّت با دوستان که جدای از فضای شاعرانه در تعالیم دینی رعایت این ارزش های اخلاقی بسیار توصیه شده به این دلیل که شخصیت انسان را در مسیری صحیح هدایت و او را به سیر و سلوکی عارفانه سوق می دهد. اگر گلستان سعدی را خوانده باشید به وضوح متوجه ی این موضوع شگفت آور خواهید شد که پندها و اندرزهای سعدی با آنکه مربوط به مردمان هزار سال پیش اند، اما فهمیدن آن آموزه ها امروزه هم ما را در برخورد با یکدیگر یاری می رساند. این اعجاب زیبا در کلام سعدی این موضوع را تداعی می نماید که خلقیات مردم حتی اگر سال ها و نسل ها بگذرند با مردم امروز و مردم آینده تفاوت چندانی ندارند و این سبک زندگی آن هاست که دائماً تغییر می کند. سعدی بسیار هوشیارانه در بیانی روان و اصیل پارسی، کوتاه و موجز ارزش های اخلاقی را برای درمان بسیاری از بیماری های روحی و روانی مردم امروز، نشان مان می دهد. تعالیمی که سال ها قبل از بسیاری مکاتب معروف غربی در فضایی عاشقانه و عارفانه در قالب اشعاری با واژه های غنی فارسی برایمان به یادگار گذاشتند؛ بدون آنکه حق ویزیت دریافت کنند یا کیسه های پُر از قرص های رنگارنگ تجویز کنند و به خوردمان بدهد.

جهان را در واقعیت و از منظر اندیشمندان نگریستن به انسان بینش زیبا هدیه می کند و درک او را به سمت یک زندگی سرشار از امید و آرزو سوق می دهد و در زمانه ای که «سرعت» نام گرفته، محبت کیمیا شده، دروغ ارزش و نقاب بر صورت ها نهادینه شده است، خوب است جمله ی دکتر شریعتی را یادآور شد که: «آن روز که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش».

Fanoos64.blogfa.com

 

ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط راضیه عقیلی مهر

 
 
  نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 و ساعت 15:37

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط راضیه عقیلی مهر

 
  همسایه هم ؛ همسایه های قدیم!
  نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390 و ساعت 12:1

 

همسایه هم ؛ همسایه های قدیم!


این روزها دائماً در حال مقایسه ی رفتارها و خلقیات مردم امروزی با مردم دیروزمان هستم. شاید به این دلیل که همواره رفتارهای گذشتگان نسبت به یکدیگر چنان از روی لطف و محبت و گذشت بود که نسبت به برخی رفتارهای ناپسند مردم امروز این مقایسه را در ذهن تداعی می کند. شاید این اتفاق در موقعیت های مختلف در ذهن شما هم شکل گرفته باشد که شما را وادار کند تا مردم قدیم را مثال بزنید. به خاطر دارم زمانی که طفلی بیش نبودم، بعدازظهرها هر زمان که حوصله ام سَر می رفت با بچه های همسایه به بازی و شیطنت مشغول می شدیم به دنبال هم می دویدیم و با این که چندان امکانات تفریحی و بازی برای مان فراهم نبود. اما با همین بازی های ساده عمیقاً خوش می گذراندیم. زنان همسایه به دور هم جمع می شدند و یکدیگر را در پاک کردن سبزی خوردن و سبزی آش و کارهای دیگر یاری می رساندند، بافتنی می بافتند، گلدوزی می کردند گاهی اوقات هم غیبت می کردند! همسایه ها از حال و احوال هم باخبر بودند، اگر غریبه ای یا راه گم کرده ای وارد کوچه یا آن محله می شد، پی گیر می شدند تا سر از کارش درآورند، اگر گرفتار است، یاری اش کنند و اگر نااهل است از آن محله دورش کنند.

یادش بخیر! شب های یلدا در خانه ی یکی از همسایه ها که وضعیت مالی اش کمی بهتر بود و تلویزیون داشت دور هم جمع می شدیم، هندوانه می خوردیم و تخمه ی بوداده می شکستیم یا مردهای محله شب های «چهارشنبه سوری» آتش بزرگی در وسط میدان روشن می کردند و در حالی که رویش می پریدند شعری می خواندند و ما بچه ها که قادر به پریدن روی آتش را نداشتیم با هیجان و حسرت زیاد آنان را تماشا می کردیم. هر چند در آن روزها سن و سال کمی داشتم اما خاطراتی خوش از همبازی هایم و مهربانی و محبت همسایه ها و آن همه خاطره از باهم بودن هایمان چنان در ذهنم ریشه دوانیده که هر از گاهی در خلوت و تنهایی صحنه هایی از آن را به وضوح در مقابل چشمانم می بینم تا به نوعی کمبودهای این روزها را با خاطرات دیروز تا اندازه ای فراموش کنم.

نمی توان از کسی یا چیزی گله مند بود. ممکن است در میان این گله ها دلخوری هایی به وجود آید و به کسی هم بربخورد. بنابراین بهتر است همه را بر گردن زمانه بگذاریم و قصور او را سنگین کنیم و با خود بگوییم رسم زمانه این را خواسته که همسایه ها سالی را که دوازده ماه دارد، همدیگر را نبینند؛ وقتی از کنار هم عبور می کنند سلام و احوال پرسی را فراموش کنند و از ترس این که مبادا طرف مقابل پُررو شود و از حُسنِ اخلاق طرف دیگر سوءاستفاده کند و در آخر چیزی از او مطالبه کند به مانند غریبه ها با هم برخورد کنند. بگوییم رسم زمانه است که همسایه ای موجبات آزار و اذیت همسایه های دیگر را فراهم می کند، زباله هایش را برای جولان گربه ها و موش ها در کوچه رها شده بگذارد، فقط به خودش فکر کند و توجهی به این نداشته باشد که دیوار به دیوار خانه اش هم همسایه ای زندگی می کند که در مضیقه ی مالی است اما خویشتن داری می کند و بروز نمی دهد تا دیگران فکر کنند او بی نیاز است؛ بی توجه باشد نسبت به این که پسر همسایه با افراد نااهلی رفت و آمد می کند و با یک حرف «به ما مربوط نیست» به راحتی از روبرویش بگذرد.

شاید به این موضوع فکر نکرده باشیم که بسیاری از این معضلات اجتماعی و ناهنجاری های رفتاری ناشی از بی توجهی و بی تفاوتی مردم نسبت به همنوع خودشان است. به نظرم این عقیده اشتباه است که برخی تصور می کنند هر منجلابی که انسان خودش را در آن غرق می کند ناشی از رفتار و کردار فقط و فقط خودش است. این شاید بخشی از ماجرای گرفتار شدن یک انسان در گرداب تباهی باشد اما نمی تواند یک اصل قرار گیرد. محیطی که فرد در آن زندگی می کند و رفتار و احساس مسئولیت مردمان آن محل نیز بسیار مؤثر است. چه به مذاق مان خوش آید؛ چه نیاد، حقیقت همواره تلخ است. اگر نسبت به رفتار ناهنجار و ناپسند اطرافیان مان احساس مسئولیت کنیم و به خودمان اجازه ندهیم تا آن ها به حال خودشان رها شوند، علاوه بر این که امنیت خاطری در محله و جامعه ی پیرامون مان داریم یک نسلی را از گرداب تباهی و ناهنجاری نجات داده ایم و به زندگی سالم و پرامیدی برگردانده ایم. و این دقیقاً همان فرهنگ زیبایی است که گذشتگان و همسایه های ما در سال ها پیش نسبت به اطرافیان شان روا می داشتند در حالی که در مقایسه با مردمان امروز از کمترین امکانات آموزشی و علمی برخوردار بودند چرا که آنان بهتر از ما امروزی ها انسانی می اندیشیدند.

و در پایان بیان این نکته لازم است که رفتار پسندیده ی گذشتگان مان فراموش شدنی نیستند، این ما هستیم که باید هر از گاهی با یک تلنگر از خواب فراموشی بیدار شویم و انسانی بیاندیشیم.

ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط راضیه عقیلی مهر

 
  شبی با اولین کنسرتِ روزگار
  نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390 و ساعت 12:43

 

شبی با اولین کنسرتِ روزگار

در استان ثروتمند بوشهر که نمی دانم چرا و به چه دلیل از کمترین امکانات تفریحی مخصوصاً برای جوانان و نوجوانان برخوردار است؟! حضور در کنسرت های موسیقی که هر از چندگاهی به مناسبت های مختلف تقویمی در شهر بوشهر برگزار می شود دِل آدمی را سرذوق وامی دارد تا ساعاتی از اوقات روزمره اش را به همراه خانواده یا دوستان در شرایطی به یادماندنی و در میان جمعیتی از مردم علاقه مند به آن گروه موسیقی یا خواننده بگذراند. از این رو هفته ی گذشته زمانی که بنر تبلیغاتی کنسرت «علیرضا روزگار» یکی از خواننده های محبوب کشوری موسیقی پاپ را در محوطه ی دانشگاه آزاد بوشهر دیدم به همراه تعدادی از دوستان تصمیم گرفتیم، در این رویداد فرهنگی که هم فال بود و هم تماشا، حضور به عمل آوریم. 

شاید نام «علیرضا روزگار» چندان به گوش تان آشنا نباشد، این به این دلیل است که اغلب علاقه مندانش کمتر تصویرش را در ذهن شان به خاطر دارند و بیشتر صدای رسا و ترانه های جوان پسندش را شنیده اند که این گونه پیش آمدها ناشی از همان تعدد بسیار زیاد خوانندگان نسل جوان و عدم پایداری و موفقیت برخی از آن ها در ادامه ی فعالیت شان است که بحث در این مورد نه در این مجال می گنجد و نه در تخصص ما. از آن جا که به هیچ نهاد و ارگان فرهنگی و غیرفرهنگی وابستگی نداشتیم بلیط آن را با قیمت واقعی اش که 15 هزار تومان بود، تهیه کردیم و در روز و ساعت مقرر حضور یافتیم. طبق روال همیشگی که در برگزاری دیگر کنسرت های موسیقی خوانندگان ملی در بوشهر چندین بار اتفاق افتاده بود ما با معطلی چند ساعته این بار پشت در «سینما شهید آوینی» بهمنی روبرو شدیم و با آنکه امیدی به اجرای برنامه نداشتیم! در کمال ناباوری در سالن سینما حضور یافتیم.

«علیرضا روزگار» متولد 1 فروردین سال 1360  شهرستان مرودشت (تخت جمشید) استان فارس است وی که تحصیلات آکادمی خودش را در رشته ی موسیقی و هنر در تهران گذرانده بود بعد از چند سال خوانندگی و ارائه ی ترانه های متنوع و البته پراکنده موفق شده بود تا اولین کنسرت خودش را در شهر بوشهر برگزار کند که این موضوع می تواند یکی از افتخارات فرهنگی استان بوشهر نیز محسوب شود. با این که اجرای کنسرت در دو سانس مختلف طراحی شده بود اما به دلایلی از جمله ناهماهنگی های ایجاد شده هر دو سانس به یک سانس تبدیل شد. گذشته از معطلی ها و ناهماهنگی ها این خواننده ی محبوب در آن شب اجرای بسیار موفقی داشت که مورد استقبال مردم هم قرار گرفت.

همان طور که مطلعید شهر بوشهر پیش از این کنسرت نیز، میزبان حضور خوانندگان محبوب ملی و پرطرفداری چون علیرضا افتخاری، رضا صادقی، احسان خواجه امیری و هنرمندان ملی دیگر هم بوده است که هر کدام به تناسب سبکی که در ارائه ی آثارشان داشته اند، مورد استقبال عموم مردم بوشهر قرار گرفتند. با این حال موضوعی که راقم این سطور را بر آن داشت تا تلنگری به دست اندرکاران و مسئولان برگزاری این گونه مراسم ها و از همه مهم تر تصمیم گیران شهر بزند در ابتدا پاسخ به این سوال از جانب آنان بود که واقعاً چرا در برگزاری تمامی این کنسرت های موسیقی در استان بوشهر که تقریباً به موضوعی چالش برانگیز هم تبدیل شده ناهماهنگی هایی دیده می شود که تقریبا از نوع ناهماهنگی های با منشایی تکراری است و گویا از جمله موارد لاینحل هم به شمار می آید که با وجود این که دست اندرکاران برگزاری این کنسرت ها تا یک ماه قبل از اجرای کنسرت، هزینه های تبلیغاتی زیادی صرف می کنند و در دانشگاه ها، مراکز خرید و مجامع عمومی با نصب بنر و پوستر و پخش تراکت، تبلیغات گسترده ای انجام می دهند تا مردم یک شهر را برای حضور موثرشان خبردار کنند اما زمانی که روز اجرای کنسرت فرا می رسد به بهانه های واهی شنیده می شود که مسئولان مذکور اجازه ی اجرا را دقیقاً در لحظه ای که مردم پشت در سالن ساعت ها به انتظار ایستاده اند به خواننده ی مذکور نمی دهند و یا اینکه به دلایل امنیتی کنسرت را در زمان مقرر برگزار نمی کنند. مگر مسئولان ما در طول این یک ماه نمی توانند وضعیت و شرایط موجود شهر را نسبت به برگزاری چنین برنامه هایی بسنجد که دقیقاً در روز اجرا تشخیص می دهند که نباید برگزار شود و یا با چند ساعت تأخیر برگزارش می کنند. و به گونه ای رفتار می کنند که گویا اصلاً نسبت به برگزاری چنین کنسرتی بی اطلاع بوده اند! آیا مسئولان حوزه ی فرهنگی شهر و یا دست اندرکاران مربوطه نمی دانند که با تکرار این پیش آمدها و ناهماهنگی ها بی اعتمادی و نارضایتی مردم را نسبت به برگزاری چنین برنامه های هنری ایجاد می کنند؟ متاسفانه کسی پاسخگوی این علامت سوال ها نیست که چرا نسبت به علاقه و شوق مردم ابراز بی توجهی می شود و مردم صبور و هنردوست بوشهر را با این بهانه ها مورد بی احترامی قرار می دهند؟ و این دغدغه را ایجاد کنند که با وجود این معضل آیا در اجرای کنسرت بعدی مردم به عنوان نمایندگان استان بوشهر با طیب خاطر حضور قطعی می یابند؟ و آیا خوانندگان ملی دیگر می توانند با امنیت خاطر بیشتری به اجرای کنسرت در استان ترغیب شوند؟ 

Email:raghilimehr@yahoo.com  

ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط راضیه عقیلی مهر

 
  انصاف داشته باشیم
  نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390 و ساعت 23:48

 

ناگفته هایی از حاشیه ی برگزاری مراسم بزرگداشت روز خبرنگار

انصاف داشته باشیم

Email:Lawfanoos@yahoo.com

«روزنامه نگاری» حرفه ی خطیری است؛ چرا که روزنامه نگاران عاملان توسعه ی فرهنگی به عنوان ضروری ترین نیاز پیشرفت جوامع مدنی هستند و سنگینی مسئولیت شان در این عرصه از این جهت است که تأثیرگذاران تاریخ بشر هم محسوب می شوند. بر این اساس با انعکاس رویدادها و مسائلی که در محیط پیرامون شان اتفاق می افتد؛ همگان را در جریان واقعیات امر قرار می دهند و بر افکار و عقاید مردم تأثیر مضاعف دارند. اما به گفته ی یکی از بزرگان، آنان سربازان بدون کلاهخود و زره اند که جسم شان در میدان های جنگ علیه باطل و جاهلیت، خیلی زود از بین می رود؛ اما اندیشه شان پیوسته پایدار و جاودان است تا روشنگر راه تاریکِ جهل و ناآگاهی باشد.

از این رو بر این باورم که نام گذاری روزی به نام روز «خبرنگار» و برگزاری آیین های بزرگداشت از سوی برخی نهادها و سازمان ها در راستای این روز، با هدف تقدیر و سپاس از زحمات شان، می تواند محل اتکا و دلگرمی این قشر روشنگر باشد. اما در مواقعی از سوی برخی افراد رفتارهایی غیرقابل قبول انجام می گیرد و به نظر می رسد این رفتارها ناشی از نوعی نگاه پیش داورانه و غرض ورزانه است تا نگاهی عمیق و از دریچه ی واقعیت.  

یکی از این دست رفتارهای پیش داورانه، در مورد برگزاری آیین بزرگداشت روز «خبرنگار» صورت گرفت که به دنبال خود دلخوری هایی را برای متولیان برگزاری این آیین ایجاد کرد و شرایطی را برای راقم این سطور فراهم نمود تا با وجود گذشت چند هفته از برگزاری این مراسم، ناگفته هایش را خطاب به آن دسته از کسانی که خواسته یا ناخواسته درصدد ایجاد چنین فضایی در مطبوعات هستند، بازگو نماید؛ شاید فرجی در این وضعیت حاصل شود.

1) 17 مرداد مصادف با روز خبرنگار، شورای اسلامی شهر بوشهر در اقدام تحسین برانگیز خود با هدف قدردانی و سپاس از زحمات چند دهه تلاش و کوشش پی گیرانه و بی مزد و منت عده ای از روزنامه نگاران فعال و پیشکسوت، از آنان تجلیل به عمل آورد. گامی برای دلگرمی این روزنامه نگاران پیشکسوت که با وجود محدودیت ها و مشکلات بسیار طی سال ها فعالیت روزنامه نگاری شان، همچنان امیدوارانه در این مسیر حضور دارند و الگویی برای ادامه ی راه جوانان و تازه نفسان این عرصه اند. اما با کمال تأسف به جای ارج نهادن و سپاس از چنین اقداماتی، عده ای آگاهانه یا ناآگاهانه قلم بر داشتند و مطالبی علیه برگزارکنندگان آیین تجلیل از پیشکسوتان نوشتند که تا حدی غرض ورزانه و البته اغراق آمیز بود.؛ آن هم در مورد موضوعی که اگر اصل ماجرا را از متولیان امر، خواستار می شدند، متوجه ی عجولانه بودن  قضاوت شان می گردیدند.

این که به این و آن تهمت ناروا بزنیم، نشان از ضعف است؛ ضعفی که ریشه در ناآگاهی ما دارد. در این آیین، انتخاب اشخاص برای تجلیل، از سوی خانه ی مطبوعات مستقل محلی صورت گرفت و این نهاد صنفی با وجود زمان اندکی که داشت و بدون توجه به گرایش سیاسی و اعتقادی اشخاص و با توجه به سابقه و پیشینه ی فعالیت و عملکردی شان، نام آن ها را در لیست تجلیل، جای داد. گواه این ادعا کسانی هستند که در مراسم تجلیل حضور داشتند و اگر عده ای در این میان از قلم افتادند، نه از روی عمد بود ، بلکه پیشامدی است که همواره و در حاشیه ی اغلب آیین های این چنین رخ می دهد که در آن هیچ گونه پیچیدگی سیاسی و عقیدتی نیز وجود ندارد بلکه در یک نگاه ساده می توان آن را نوعی فراموش کاری تلقی کرد. این که بیاییم و مدعی شویم که اعضای شورای شهر چون گرایش فلان طیف را دارند، بنابراین کسانی را دعوت کرده اند که از نوع گرایش خودشان است، قدری بی انصافی است.

2) ماجرای دوم مربوط به 17 مرداد ماه روز خبرنگار بود که در یک ابتکار از سوی مؤسسه ی فرهنگی ورزشی شهرداری بندر بوشهر و خانه مطبوعات مستقل محلی، مراسم بزرگداشتی برای روزنامه نگاران در همه ی عرصه های مطبوعاتی برگزار شد. در این مراسم قرار شد تا مدیر مسئولان نشریات یک نفر را به عنوان «خبرنگار» معرفی کنند؛ و بنا براین نهاده شد تا از همه ی خبرنگاران نشریات محلی تجلیل شود. در این مراسم نیز نام همه ی خبرنگاران مطبوعات محلی و خبرگزاری ها و نمایندگان روزنامه های سراسری فارغ از گرایش هایشان در لیست تقدیر شدگان قرار گرفت اما باز هم دیدیم که متاسفانه عده ای حقیقت را طور دیگری نشان دادند و علیه این برنامه ی مفید و ارزشمند موضع گرفتند.

اگر قرآن را میان مان حجت بگیریم، بارها بر حقیقت سازش و مصالحه میان هم کیشان و هم نوعان سفارش و توصیه کرده اما متاسفانه ما در عمل و آن هم با وجود ادعایی که در فهم و درک و عمل مسیر همین قرآن می کنیم، رفتار دیگری از خود بروز می دهیم. رفتاری پر از اختلاف و دو دستگی و کم انصافی نسبت به همدیگر. به هر حال این سال و این آیین ها هم می گذرد و چیزی که از آن می ماند خاطراتی است که اگر خوب باشند، صیقل روحمان می شوند و اگر بد باشند، سوهانی است که از درون ریش ریش مان می کند. پس بیاییم زمینه ی دلسردی را برای آنان که نیت خیر برای برگزاری چنین مراسم هایی دارند، فراهم نکنیم و این اعتماد و اعتقاد را به آنان بدهیم که می توانند راه گشا و حمایت گر مطبوعاتی هایی باشند که سال ها از سرمایه های مادی و معنوی شان را برای پیشرفت و توسعه ی استان شان هزینه کرده اند.    

ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط راضیه عقیلی مهر

 
  چند می گیری خنده کنی؟!
  نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390 و ساعت 20:36

 

چند می گیری خنده کنی؟!

Email:lawfanoos@yahoo.com

                                      

امان از این روزگار نامساعد که گاهی تیرهای زهرآلودش را به سمت مان نشانه می برد و چهار دست و پا، محکم بر زمین مان می کوبد، طوری که از گیجی آن زمین خوردن فراموش می کنیم که بوده ایم و چه کار می خواستیم انجام دهیم. می دانم نوشتن همین چند جمله هم برایم گران تمام می شود. اما چه کنم که نمی توانم از حقیقتی چشم پوشی کنم که دامنگیر ما مطبوعاتی ها هم شد و وادارم کرد تا اندکی از ناملایمات های این روزگار را بازگو کنم؛ در حالی که به توصیه ی بزرگان، نباید از بدی ها گفت چرا که همه چیز آرام و مرتب است بنابراین در این جا این من هستم که باید جور دیگر ببینم و تنها چشمم را برای دیدن خوبی ها و خوشی ها بشویم.

بهتر است از این بحث شستن چشم ها بگذریم و به اصل مطلب خودمان بپردازیم. در مواجهه با اتفاق پیش آمده، بد نیست ما هم تلافی کنیم و حالا که روزگارِ نامساعد بر پیکر زخم خورده ی ما تیرهای زهرآلود می فرستد. ما نیز در حد وسعت مان جوری که قلم مان را نشکنند و پایمان را قلم نکنند، نیشکی به این روزگار نامساعد بزنیم تا بداند که دنیا این طور که می گویند، بی حساب و کتاب هم نیست و دستش بیاید که ما هم می توانیم از خودمان دفاع کنیم.

یکی از آن تیرهای زهرآلودِ روزگار نامساعد، دیدن واقعیتی از قیمت اجناسی است که چون پله های ترقی را طی کرده اند؛ قلمم را بر آن داشته تا نیشکی بر این موضوع و بر نامساعدی روزگار، بزنم. شاید حالم کمی بهتر شود. البته منظورم از قیمت اجناس از نوع مادی اش نیست که معمولاً آن را در بازار مکاره پیدا می کنید و به نوعی برای تان عینی و قابل لمس است. بالطبع کاری هم ندارم که این اجناس مادی قیمت شان بالا یا پایین است، بلکه منظورم در این نوشته قیمت اجناسی است که مردم ارزش معنوی زیادی برایش قائل اند و باید آن را در جرگه ی معنویات، قیمت گذاری کرد. هر چند که این نوع جنس هم در بازار مکاره ها قابل عرضه و فروش است. اما با این تفاصیل نمی توان ذاتش را که ارزش معنوی دارد، از او دور دانست.

این اجناس باارزشی که این روزها کمیاب شده و در بازار مکاره هم خریدار چندانی ندارد، چیزی نیست جز لبخند، مهربانی، معرفت و خیلی جنس های با ارزش و قیمتی دیگر که نمی دانم چرا این روزها قیمتش روبه افول است.

لبخندی ساده، محبتی بی ریا که با خودش دریایی از خیر و نیکی برای صاحب آن به همراه دارد و از قِبَلَ این دریا سایرین هم سیراب می شوند. حتماً شنیده اید که «سعدی» سال ها پیش چه گفت: «به شیرین زبانی و لطف و خوشی/ توانی که پیلی به مویی کشی». این شاعر بزرگ رمز برخورداری از روحیه ی انسانی، جاودانگی و بزرگی را در جملات پرمغز و کوتاهش برایمان کشف کرد و به یادگار نهاد تا اگر اهل سلوک نیستیم؛ اهل شعر باشیم و در نامساعدی روزگار از آن پیروی کنیم.   

خنده آن روزگاران ارزش قیمتی اش زیاد بود. در کوی و برزن می دیدی که مردم هر روزی که یکدیگر را می دیدند در حالی که لبخند بر لبان شان نقش بسته بود، چگونه آن لبخند را بزرگوارانه به هم تقدیم می نمودند، بدون آن که توقع چیزی از کسی داشته باشند. آنان در سلام و احوال پرسی پیش دستی کرده با رویی گشاده در آغوش مهربانانه ی همدیگر قرار می گرفتند. اما اکنون اوضاع جور دیگری است، خنده ـ به عنوان یک نیاز ضروری و مهم روحی و روانی در زندگی افراد ـ قیمتش نسبت به قیمت اجناس مادی مانند قیمت مسکن، اجاره بها، مواد خوراکی، پوشاک، مخصوصاً بازار سکه و طلا نسبت عکس پیدا کرده به این معنا که هر چه کفه ی قیمت اجناس مادی بالا می رود، بالطبع قیمت اجناس معنوی مان سیر سقوطی می یابد.   

بازار که می روی، شجاعت زیادی باید خرج کنی تا بتوانی با مردم روبرو شوی با مردم که نه، مردم سرشان جای دیگری گرم است به تو که نگاه نمی کنند. در چاه هم بیافتی و جان به جان آفرین تسلیم کنی شاید نگاهی گذرا بیاندازند و بعد بی تفاوت رد شوند. منظورم از مردم برخی از این فروشنده ها هستند که شما می خواهید جنس مورد نیازتان را از آنان خریداری کنید. اگر هم از این دست آدم ها نباشی و بخواهی به پیروی از گذشته ها و گذشتگانت، لبخند بر لب نهی و با فروشنده صمیمی شوی، دائماً ترس این را داری که نکند لبخندهایت اثر عکس بگذارد و فروشنده تصور کند، آدم ساده لوحی هستی که از بالا وپایین روزگار چیزی نمی فهمی، پس می تواند جنس نامرغوب اش را به قیمت بالایی بفروشد. آن وقت اگر این تصویری از آینده ی لبخندت باشد بلافاصله از صمیمی شدن با صاحب مغازه منصرف می شوی و ترجیح می دهی، لبخندت را محو کنی و ابروانت را در هم گره بزنی و بادی به غبغب بیندازی و دماغت را بالا بکشی و کارت را انجام دهی.  

بعضی از فروشنده ها هم که لبخند می زنند، از نوع ظاهرپرستان هستند. وارد مغازه شان که می شوی، در ابتدا جواب سلامت را که نمی دهند، خوب براندازت می کنند اگر ظاهر خوبی داشتی آن وقت سلامت می دهند و کمی لبخند هم چاشنی اش می کنند. شاید چون به نظرشان، کسانی که ظاهر مرفهی دارند، بدون شک پول خوبی هم در جیب دارند. این دسته آدم ها هم که لبخند می زنند در حقیقت امر به جیب تان لبخند می زنند نه به شما. اگر سروضع تان مورد پسند فروشنده بود آن وقت از تو می پرسند؟ چه جنسی می خواهی و با چه قیمتی؟ اگر قیمت خریدت برای فروشنده سودی نداشته باشد، با بی حوصلگی به بیرون از مغازه راهنمایی ات می کنند. نیش ها بسیارند اما فرصت ها کم اند با این حال گفتن مشتی نشانه ی خروار است و شنیدن جمله ای از «سعدی» هم گواه این شاهد است که «نه هر که به صورت نکوست سیرت زیبا دروست کار اندرون دارد نه پوست».

ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط راضیه عقیلی مهر

 
  افسردگی، غباری بر عمق اذهان
  نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390 و ساعت 19:32

 

افسردگی، غباری بر عمق اذهان

Email:raghilimehr@yahoo.com

«افسردگی» چیست؟ چه عواملی موجب می شوند تا اشخاص به مرحله ای از «افسردگی» برسند؟ آیا افراد با شناخت کامل، از روحیات درونی و بیرونی خود، می توانند بر «افسردگی» غلبه کنند؟ آیا «افسردگیِ» برخی از افراد جامعه، به خلقیات روحی ـ روانی آن ها وابسته است؟ و سئوال های دیگری که ممکن است افراد در شرایط مختلفی که دارند، با آن مواجه شوند و در مواردی هم پاسخ قانع کننده ای برای آن ها نیابند و با نوعی سردرگمی و پریشانی روبرو شوند. اما مراجعه ی به موقع آن ها به یک منبع آگاه و کارشناس و یا روانشناس می تواند مفید فایده باشد و آنان را پیش از آنکه در منجلاب این بیماری غرق کند، نجات دهد.  

بی گمان «افسردگی» از انواع اختلالات روانی است که در علوم روانپزشکی، توجه و درمان سریع آن از سوی مبتلا، توصیه ی اکید شده است و این موضوع نشان دهنده ی نوعی بیماری است که سیستم عصبی افراد را درگیر و دچار بحران می کند و به دنبال آن تمامی ارگانیسم فیزیکی بدن را با مشکلات عدیده ای روبرو می سازد.

این بیماری که روانشناسان از آن با عنوان «بیماری خاموش» یاد می کنند، چون در ظاهر فیزیکی افراد تغییری حاصل نمی کند و تنها با روح و روان اشخاص بازی کرده و در رنج و عذاب می اندازد؛ شاید در نگاه عمومی مردم جامعه جدی گرفته نشود. از این رو اغلب کسانی که به روانپزشکان مراجعه می کنند در مرحله ی پیشرفته ای از بیماری «افسردگی» و اضطراب ناشی از آن قرار دارند و به ناچار و با توصیه ی روانپزشک خود باید برای درمان، از داروهای پیشرفته ی روانی و حتی روان گردان استفاده کنند که در مواردی به نتیجه ی مطلوبی هم دست نمی یابند؛ چون دیر اقدام به درمان خود کرده اند. برای فهم چنین نکاتی نیاز به آمار و ارقام رسمی نیست، کافی است نگاه تیزبینانه ای به اطراف خود بیاندازید تا با چنین افرادی که در مراحل مختلفی از «افسردگی» دست و پنجه نرم می کنند، آشنا شوید. صاحب نظران علوم روانشناسی عوامل متعددی را در شکل گیری این بیماری مؤثر می دانند. از جمله عوامل ژنتیکی، عوامل زیست شناسی، عوامل شناختی و روانی و عوامل محیطی که هر کدام دارای تفاسیر متعددی است و در این مجال فرصتی برای پردازش آن وجود ندارد و تنها اشاره ی تیتروار از آن برای اطلاع مخاطبان می تواند لازم باشد.

«افسردگی دارای علائمی است که شما با مشاهده یا عدم مشاهده ی این علائم در خود و دیگران می توانید به افسرده بودن یا نبودن خود و دیگران پی ببرید. علائم عمده افسردگی به قرار زیر است:

1ـ خلق افسرده (غم پایدار)، احساس پوچی در اکثر مواقع روز. 2ـ احساس خستگی، یا از دست دادن انرژی تقریبا همه روزه. 3ـ احساس گناه مفرط یا نامتناسب و احساس بی ارزشی تقریبا هر روز. 4ـ کم شدن یا از دست دادن علاقه و لذت در کارها و فعالیت های لذت بخش. 5ـ سرآسیمگی و کندی روانی ـ حرکتی تقریباً هر روز. 6ـ کاهش قدرت تفکر یا تمرکز، یا توانی در به خاطرآوردن و تصمیم گرفتن تقریبا هر روز. 7ـ کم خوابی یا پرخوابی تقریبا همه روز. 8ـ کاهش میل به غذا خوردن و کاهش وزن و یا پرخوری و افزایش وزن. 9ـ فکر کردن در باره ی مرگ یا خودکشی و کوشش برای خودکشی کردن.»(1) اینها عواملی است که چند مورد یا تمام موارد از اینها در رفتار افرادی که دچار «افسردگی» می شوند، ظاهر می شود و مراحل مختلفی از افسردگی را شکل می دهند.

همواره آگاهی دادن و یادآوری مداوم به توده های مختلف مردم در مورد این بیماری موذی می تواند موجبات جلوگیری از شیوع و همه گیر شدن آن را فراهم کند. برخی از مخاطبان شاید بر این امر معتقد باشند که «افسردگی» رابطه ی مستقیمی با وضعیت معیشتی افراد دارد؛ و این امر در میان اقشار فقیر و تهیدست جامعه بیشتر شایع است؛ چرا که این قشر، برای تأمین نیازهای اولیه ی زندگی خود و خانواده شان به طور مداوم در معرض اضطراب و نگرانی هستند و فرصتی برای گذران اوقات فراغت ندارند تا ساعتی را از استرس و نگرانی رهایی یابند و به آرامش برسند. از این رو «افسردگی» راحت تر در روان این اقشار لانه کرده و آنان را زمین گیر می کند. این در حالی است که «افسردگی» در افراد متمکن یا کسانی که به دلیل شغل و حرفه ای که دارند، از موقعیت اجتماعی مطلوبی برخوردارند و یا حتی افراد تحصیل کرده نیز بسیار به چشم می خورد. که موجب شیوع نگرانی در جامعه است و باید این امر مورد توجه مسئولان مربوطه قرار گیرد.

روان شناسان، روانپزشکان و صاحب نظران، بدون شک راهکارهایی برای برون رفت از این معضل روانی ارائه داده اند و برای پیشگیری از بروز آثار «افسردگی» راه گشاهایی نشان داده اند. که البته این راهکارها مستلزم توجه اقشار مختلف جامعه و تبلیغات کافی و لازم از سوی مسئولان بهداشت روانی جامعه است. درست است که «افسردگی» بیماری روانی است اما در صورت دچارشدن فرد به این بیماری آثار سوئی در رفتار و خلقیات و بالطبع شغل و موقعیت کاری او می گذرد و با برهم زدن تمرکز وی، او را به تدریج از پا درمی آورد.

اغلب انسان های امروزه به دلیل شرایط معیشتی و زندگی شهرنشینی با مسائل اضطراب زا و فشارهای روحی بسیاری روبرو هستند. زندگی آپارتمان نشینی، کم تحرکی و استفاده از غذاهای فست فودی، غذاهای پرچرب و کلسترول دار عوامل بسیار مؤثری هستند که در شکل گیری این بیماری تأثیر می گذارند. بدون شک راهکارهای موثر و بارزی در حل این مشکل پیش بینی شده که برای همگان شناخته شده است مانند ورزش کردن، پرتحرکی، قراردادن اوقاتی در فضای مفرح بخش و رعایت اخلاق و انجام اصول دینی و شرعیات می تواند کمک بسیار بزرگی برای جلوگیری از این بیماری باشد. اگر به طور اصولی به درمان افسردگی و رفع آن نپردازیم؛ این بیماری می تواند خطرات جدی روحی و به دنبال آن مشکلات جسمی زیادی برای مبتلایان ایجاد کند. وقتی دردی در نقطه ای از بدن مان احساس می کنیم از ترس و نگرانی بلافاصله به پزشک مربوطه مراجعه می کنیم تا هرچه زودتر درمانی برای آن بیابد. اما وقتی روحیه ی خسته و خلق غمگین و افسرده ای داریم و دائماً ابراز بی حوصلگی و خستگی می کنیم، مترصد نمی شویم تا برای علت این بی حوصلگی ها و درمان نگرانی هایمان حداقل با یک روانشناس مشورت کرده و یا اگر تمایلی نداریم خودمان با مطالعه ی منابع مختلف روانشناسی سعی در حل مشکلات روحی و روانی مان داشته باشیم و راهی برای درمان آن بیابیم تا ناگهان مانند یک غده ی بدخیم تمام وجودمان را مختل و بیمارمان کند.

بحث در این زمینه نیازمند تخصص و نگاه عمقی است. با این حال وظیفه ی خود می دانم که اشاره ای سطحی با بیانی که هم قابل درک برای مخاطبانم باشد و هم تأثیرگذار به این موضوع بپردازم و با تحریک افکار عمومی در شناخت بیماری «افسردگی» به هدف محوری در طرح این مبحث دست یابم. امید که واکنشی از سوی مخاطبان و مسئولان در پی داشته باشد.  

پی نوشت:

1ـ فولادی، احسان؛ اضطراب و افسردگی؛ چاپ اول؛ تهران مهراج 1389، ص 6ـ 7

 

ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط راضیه عقیلی مهر

 
  آتشی در مسیر خاموشی!
  نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390 و ساعت 5:44

 

آتشی در مسیر خاموشی!

 

روز بزرگداشت مقام «پدر» بهانه ای شد تا به دعوت استاد ارجمند «محسن شریف» رئیس انجمن اهل قلم بوشهر و همراهی جمعی از اهالی قلم و اندیشه به آرامگاه زنده یاد «منوچهر آتشی» در محله ی امامزاده ی بوشهر برویم. افتخار حضور در جمع صمیمانه ی دوستان «آتشی» و تجدید دیدار با این شاعر فرهیخته گرمای شوقی را در وجودم ایجاد کرده بود. به یاد می آورم سال 84 مرحوم «آتشی» در آیین گرامی داشت «چهره های ماندگار» به عنوان چهره ی ماندگار سال معرفی شد و بعد از آن بود که به دلیل کسالتی که برایش ایجاد شد، در بیمارستانی در تهران فوت کرد. قصد بر این بود که او را در آرامستان تهران به خاک بسپارند. اما مردم بوشهر و همه ی علاقه مندان و طرفدارانش در تلاش بودند تا جسد وی را در سرزمین مادری اش، بوشهر و در کنار مردم مهربان و صبورش به خاک و آب و هوای شرجی اش بسپارند. تا درخت نخلی بر مزارش سایه بیفکند و دریای خروشانی که امواج بلندش را بر پهنای مزارش بکوبد و آرام گیرد و بارانی که گَرد خاکستری روزگار را از مزارش پاک کند و صدای هیاهو و بازی کودکانِ پابرهنه و آفتاب خورده ی بندر برایش نوای آشنای موسیقی جنوبی باشد.

با جرأت می توان گفت منوچهر آتشی با آثار فاخری که از خود به یادگار نهاد، یکی از سهامداران رشد و تعالی عرصه ی ادب و فرهنگ غنی ایران و استان بوشهر است. از این رو شایسته ی احترام و قدردانی ابدی است. با این حال زمانی که به محلِ آرامگاهش می رسم با کمال تأسف به ساختمان نیمه کاره و مخروبه ای برمی خورم که به ناگاه لبخندی را که ناشی از شوق دیدار با «آتشی» یافته بودم از لبانم محو می کند. پیش از این به مناسبت های مختلف از جمله شرکت در آیین های بزرگداشت این شاعر بزرگ که در محل آرامگاه برگزار می شد، افتخار حضور در این محل را یافته بودم و هر بار که با دوستان و علاقه مندانش در محل آرامگاه شرکت می کردم، امید این داشتم که مسئولان مربوطه در آینده ای نه چندان دور ساخت و ساز ساختمان مورد نظر را به اتمام رسانده و شاهد مقبره ی آتشی در وضعیت شایسته و مطلوبی باشیم. اما همچنان این ساختمان نیمه کاره و مخروب تر از سال های قبل خودش را نشان می دهد و جمع دوستداران آتشی را از این جفا متحیر می کند. باورش برایم سخت است که پا درون خرابه ای بگذارم که محبوبِ شاعران و میراث دار خورشید در آن آرمیده است و به جای سایه ی نخل و افتان و خیزان فواره ی حوض پر از ماهی و فضایی دلپذیر برای فعالیت فرهنگی و حضور شاعران و هنرمندان بوشهری؛ تلی از خاک و زباله و اضافات نخالات ساختمان ببینم که جانوران موذی در آن جولان می دهند. گه گاه در عجب می مانم از خواب سنگینِ زمستانی که مسئولان شهرمان در آن غوطه می خورند و با بوق و کرنا هم بیدار شدنی نیستند! کاش «آتشی» مانده بود تا ما این گونه او را غریب در گوشه ی خرابه خانه ای نمی دیدیم. این شاعر پرآوازه ی جنوب، از وارثان خرد و ادب در عرصه های مختلف ادبی و فرهنگی است و شایسته احترام است و دور از انصاف است که به او بی حرمتی شود. جسمش را به خاک سپرده ایم اما روحش نظاره گر ماست. کاش برای آرامش روحش هم که شده کمی دلسوزانه تر و جدی تر به حل این مشکل بنگریم.

همواره تصور این موضوع که اگر روزی یکی از همین دوستداران «آتشی» که در اقصی نقاط ایران سکنی گزیده اند و یا خارج از کشوراند، بخواهند به شهر بوشهر سفر کرده و برای ادای احترام و دیدار به آرامگاه این شاعر بزرگ سری بزنند و او را در مخروبه ای بیابند؛ چه تصوری از مردم بوشهر در ذهنشان نقش می بندد؟ جز آن که ما را شماتت می کنند؟ مدیران سازمان میراث فرهنگی بوشهر، شهرداری، اداره کل ارشاد بوشهر و دیگر سازمان های مربوطه باید نسبت به تکمیل و بهسازی این طرح تلاش مجددانه ای داشته باشد. بدون شک تکمیل پروژه ی مقبره ی «آتشی» که قرار است مجتمع فرهنگی هنری هم باشد می تواند به بهبود یکی از نیازهای اساسی شهروندان محله امامزاده که توسعه ی فرهنگی است کمک شایانی کند. به یاد داشته باشید آیندگان حال ما را می نگرند و در موردمان قضاوت می کنند. این ساختمان مخروبه می تواند مکانی باشد برای پرورش برگ ها و شاخه های بلند درختی که مرحوم منوچهر آتشی ریشه ی آن است.  

وارثان معنوی یک دیار در مرتبه ی اول شاعران و اهالی هنراند که موجب شکوفایی و اعتلای فرهنگ و بقای این موهبت می شوند. اگر این خردمندان نباشند معلوم نیست با هجوم بی رحمانه ی عقاید عجیب و غریب و رواج ضدارزش ها چه بر سر اندیشه ی ما خواهد آمد. آنان که قلبشان دلسوزانه برای این شهر می تپد، آستین همت بالا بزنند و سروسامانی به وضعیت موجود بدهند و آرامگاه این شاعر نخل قامت را آن طور که شایسته است، بسازنند.

خاطره ی رفتن به مزار استاد آتشی در روز «پدر» ماندگاری این روز را برایم زنده کرد. آتشی پدری بود که برای علاقه مندانش میراثی گران بها و مانا به جا نهاد. میراثی از جنس گران که هرگز به پایان نخواهد رسید و برای هفتاد نسل به جا خواهد ماند. همان طور که خودش هم در اشعار جاودانش گفته بود: «من می روم تا شاخه ای دیگر بروید»

Email:raghilimehr@yahoo.com

Fanoos64.blogfa.com

ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط راضیه عقیلی مهر

 
  جاوید ماند؛ هر که نکونام زیست
  نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 17:55

 

تقدیم به حیدربابای جنوب؛ زنده یاد «علی مرادی»

جاوید ماند؛ هر که نکونام زیست

بر کوس رحلت می کوبند؛ هر بار که جانی از کالبدی به آسمان هفتم می رسد. مردم می دانند که تنها جسمی را به دوش می کشند. با این حال بنا به سنت، گِردش جمع می شوند و بر سر و رویشان می زنند و از درد هجران می گریند و فغان برمی آورند که کیست که ماند در این دیار فانی؟!

مرگ دوباره زهرش را در گلوی یکی دیگر از بزرگان شهرمان ریخت و کام مان را تلخ کرد. تلخی ای که از ادامه ی زهرپاشی های مرگِ دیگر بزرگان و مشاهیر دیارمان بوشهر، در گلو باقی مانده بود. این بار فرشته ی مرگ بال هایش را به سوی شاعر خوش قریحه، پرآوازه و اهل هنر گشود که آوازه اش بر پهنای شعر بومی جنوب گسترده شده بود؛ او روحی را از زندان جسم ستود و با خود به پرواز درآورد که در شهر و دیارش به حیدربابای جنوب شهرت داشت و منظومه ی جاودان اش با نام «کلاخا» افتخاری مانا برای علاقه مندان و طرفدارانش بود.

حضرت اجل، قرعه ای انداخت و قرعه اش را به نام «علی مرادی»، پیرِ شاعران خورموجی و افتخار «دشتی» زد و او را از ما دریغ نمود. «علی مرادی» مردی از جنس بلور که روشنایی خورشید از زلالی وجودش عبور می کرد و به انواری رنگین تبدیل می نمود و بر ما می تابید و گرم مان می کرد. حضورش آرامش شگفتی به دوستداران و شیفتگانش می داد و وجودش آیینه ای بود که همگان در انعکاس نگاه عمیق و پرمعنایش صیقل می یافتند.

برای شناخت او نیازی به مماشعت و دیدار رودررو نبود. درخت معرفتی که او با روحیات و فضایلش بر دل شیفتگان خود کاشته بود؛ میوه های گلچین شده و خوشمره ای برای خوردن داشت که هر که در زیر سایه ی درخت می نشست و میوه ای می چید و مزه ای می چشید به قدر و منزلت این پیرِ فرهیخته ایمان می آورد. مخاطبانش او را بهتر می شناسند و می دانند که کافی است اندکی در آثار فاخرش همچون «جنگ خندق»، «جنگ مسلم» و منظومه دعاي «صباح و عقاب» جستجو کرده و تأمل کنند تا پی به اندیشه و ساختار روحی و روانی او ببرند و در عجب بمانند که در واقعیت، او جوانی پرنشاط، ماجراجو و عاشق پیشه است یا پیری فرهیخته و جهان دیده و سختی روزگار کشیده. این که در منظومه ی «کلاخا» قصه ی جوانک سیه چرده ای را که صد دل عاشق دختری شده از دیار گل و بلبل شیراز و چه دشواری ها که در مسیر این عشق می کشد چه زیبا به تصویر می کشد و حالات درونی جوانک را به زیبایی نشان می دهد نشان از ذهنی جوان، دلی سرزنده، روحیه ای شاد و توانی مضاعف داشت که در وجود او به روشنی و فراوانی معلوم بود.

اشعار «علی مرادی» نوایی است روح بخش برخاسته از دلی سرشار از ذوق و عشق و مهر که وقتی در گویش محلی بومی می گنجد برای متعصبان هنر و شعر و ادب بسیار خواندنی و شنیدنی است. چه می توان برای او نوشت و چه می توان سرود که زبان به قصار نیاید و کلام به خموشی.

چنگال بی رحم روزگار، در قالب سرطان، بر بدن وی چنگ زد و او را رنجور و زخمی نمود تا دنیا در نگاهش تیره و تار شود و نفسش به شماره بیفتد، چون دیگر زمین برایش زندانی بیش نبود. باید می رفت.

باور از دست دادنش برای دوستداران و طرفدارانش خصوصاً آنانی که حشر و نشر زیادی با او داشتند؛ هنوز دشوار است. آنان در مجلس ختمش بیشتر و بیشتر نبودش را احساس می کنند و دلتنگ اش می شوند که گویی هفت هزار سال است از میان شان رفته است. نالان و غمدار به دنبال تابوتش می روند اما او بی صدا و آرام بر کجاوه ای خوابیده و شاید در دل، سرمست و شادمان به حال مشایعت کنندگانش می نگرد که او را بر دوششان حمل می کنند. او روحش را به پرواز وامی دارد تا جمعیت مشایعت کننده را بهتر ببیند. سیل عظیمی از جمعیت به دنبال تابوتش روان می شوند تا جسمش را که برای دلتنگی خویشان و بازماندگانش به جا گذاشته در گوشه ی دنجی به خاک بسپارند تا اگر چرخش روزگار گرد فراموشی را به سراغ شان نیاورد، گه گاه به مزارش دست بکشند و فاتحه ای بخوانند. اما او در ذهن مشوش مشایعت کنندگان زنده است و بی آنکه عصای چوبی اش را در دست بگیرد، استوار و آرام قدم می زند با لبخندی که بر لبانش نقش بسته.

«علی مرادی» جاودانه می ماند، یاد او در اشعار و نام او در نوشته هایش جاری و زنده است و ذکر خیر و نیکی از آن برمی خیزد و این دو نمی گذارند دولت جاوید او از خاطرمان حتی برای لحظه ای محو شود. همان طور که «سعدی» بعد از سال های سال در «گلستان» شعرش برای مان ذکر خیر و نیکی نهاد و رفت:

دولت جاوید یافت هر که نکونام زیست               کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را

Email:raghilimehr@yahoo.com

Fanoos64.blogfa.com

 

ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط راضیه عقیلی مهر

 

 

مطالب پیشین

 

» در انتظار یک تقدیر!
» بازگشت به خویش
»
» همسایه هم ؛ همسایه های قدیم!
» شبی با اولین کنسرتِ روزگار
» انصاف داشته باشیم
» چند می گیری خنده کنی؟!
» افسردگی، غباری بر عمق اذهان
» آتشی در مسیر خاموشی!
» جاوید ماند؛ هر که نکونام زیست
» زنان هم پایه ی مردان!
» پیش که برآورم ز دستت فریاد!*
» مرزی برای افق نیست
» عکاسی که ماندگار خواهد ماند!
» بعد از امتحان!



 
  درباره وبلاگ
 
 



نهايت تمامي نيروها پيوستن است ، پيوستن
به اصل روشن خورشيد
و ريختن به شعور نور
طبيعي است
که آسياب هاي بادي ميپوسند
چرا توقف کنم؟

 

   
 
  لینک دوستان
 
  » حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ  
  » هفته نامه پیغام
» هفته نامه نسیم جنوب
» هفته نامه نصیر بوشهر
» شهر غزل(رضا معتمد)
» مشق (محمد دادفر)
» مسعود شکوهی
» حمید موذنی
» مسعود ماهینی
» مجید اجرایی
» عباس عاشوری نژاد
» حمیده ماحوزی
» دختر برفی
» دیر تش باد (یادداشت های یک سرباز معلم جنوبی)
» گذرگاه (محمدی)
» تیرآهن 18
» نیره نورالهدی
» داش سعید (سعید نوذری)
» عابدین
» میثم زمان آبادی
» عابدین (لحظه هایم را چگونه بگذرانم)
» حسام محمد زهی (طلوع)
» لیراوی
» ضیافت شادخواران در هفت شهر عشق (سجاد واعظی)
» اندیشه گر
» شکوه بوشهر (میگلی نژاد)
» تیتر 2 (رحمانی فرد)
» آلبوم عکس های من (محمدی)
» فردینا
» رحمانی فرد(تیتر2)
» از زیرود تا شهنیا
» انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران
» ایرنا (خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران)
» خبرگزاری فارس
» تابناک
» دانوش
» هنر و هنرمند (حسین دهقانی)
» احمدی
» عصر ایران
» فردا نیوز
» آفتاب
» منطقه ویژه اقتصادی
» اعتماد ملی
» شعر نو
» وندا وحیدی (و خداوند بزرگتر از آن است که ....)
» هنر مهر (علی ایزدجو)
» بیو تا فضولی کنیم
» هفت اقلیم
» خبرگزاری دانشجویان ایران
» خبرگزاری مهر
» خبرگزاری میراث فرهنگی
» خبرگزاری ورزش ایران
» روزنامه اطلاعات
» روزنامه ایران
» روزنامه جام جم
» روزنامه جمهوری اسلامی
» روزنامه ی همشهری
» صیرم
» سکوت کلاغ
» زنده بودی
» خرده روایت ها
» انجمن دوستداران حافظ دفتر بوشهر
» انجمن دوستداران حافظ دفتر شیراز
» مرکز حافظ شناسی
» mohsen namjo
 


 
  آرشیو مطالب
 

 

» هفته اوّل دی 1390  

 

» هفته سوم آذر 1390  

 

» هفته دوم آذر 1390  

 

» هفته اوّل آذر 1390  

 

» هفته چهارم آبان 1390  

 

» هفته چهارم شهریور 1390  

 

» هفته چهارم مرداد 1390  

 

» هفته چهارم تیر 1390  

 

» هفته دوم تیر 1390  

 

» هفته سوم خرداد 1390  

 

» هفته دوم اردیبهشت 1390  

 

» هفته دوم فروردین 1390  

 

» هفته اوّل فروردین 1390  

 

» هفته چهارم بهمن 1389  

 

» هفته اوّل بهمن 1389  

 

» هفته چهارم آذر 1389  

 

» هفته دوم آذر 1389  

 

» هفته سوم مهر 1389  

 

» هفته چهارم شهریور 1389  

 

» هفته دوم شهریور 1389  

 

» هفته چهارم مرداد 1389  

 

» هفته چهارم اسفند 1388  

 

» هفته اوّل آذر 1388  

 

» هفته دوم آبان 1388  

 

» هفته چهارم اردیبهشت 1388  

 

» هفته سوم اردیبهشت 1388  

 

» هفته سوم فروردین 1388  

 

» هفته چهارم اسفند 1387  

 

» هفته چهارم بهمن 1387  

 

» هفته سوم بهمن 1387  

 

» هفته دوم بهمن 1387  

 

» هفته اوّل بهمن 1387  

 

» هفته چهارم دی 1387  

 

» هفته سوم دی 1387  

 

» هفته دوم دی 1387  

 

» هفته اوّل دی 1387  

 

» آرشيو  


 
  پیوند های روزانه
 

 

» «زبان آتش»؛ تصنیفی از استاد شجریان در اعتراض به کشتار مردم ایران  

.:: تمام لينکها ::.



 
  دیگر امکانات
 
 

 



 
  آمار بازدید
 
 

نويسندگان :

آمار بازديد :
» تعداد بازديدها: